تبليغاتX
مطالب عرفانی عاشقانه و طنز برای دوستان

مطالب عرفانی عاشقانه و طنز برای دوستان

میگفتن : علف باید به دهان بزی شیرین بیاد
یه عمری خودمون رو کشتیم شیرین ترین علف دنیا بشیم
غافل از اینکه طرف اصلا بز نبود...
گاو بود به خوردن مقوا عادت کرده بود
 تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
عمری بجز بیهوده گفتن سر نکردیم 

+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 12:18 توسط حمید |


ما همیشه صداهای بلند را می شنویم، پررنگ ها را می بینیم، سخت ها را می خواهیم. غافل از اینکه خوبها آسان می آیند، بی رنگ و ریا می مانند و بی صدا می روند

  • man abgire safiam inak b sehre eshq az berkehaye ayene rahi b man beju!

  • مجری: تنها شاگرد ایرانی آلبرت اینشتین؟ شرکت کننده: میشه یه راهنمایی بکنید؟ مجری: پسرش هم زیاد می آد تو تلویزیون. شرکت کننده: ایرج نوذری؟ [واقعی - ديروز - مسابقه تلفنی شبکه پنج]

  • زن و شوهری داشتن با هم دعوا می کردند، شوهر می گه: من فقط به خاطر این که بابات پولدار بود باهات ازدواج کردم. زنه می گه: باز تو یه دلیلی داشتی، من بدبخت چی؟

  • در پنهان به آناني دل ميبنديم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آناني که دوستمان دارند غافليم. شايد اين است دليل تنهايي ما
  • + نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390 10:26 توسط حمید |





    دو چیز را همیشه فراموش كن:

    خوبی كه به كسی می كنی

    بدی كه كسی به تو می كند


    همیشه به یاد داشته باش:

    اگر در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار

    اگر در سفره ای نشستی شكمت را نگه دار

    اگر در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار

    اگر در نماز ایستادی دلت را نگه دار


    دنیا دو روز است:

    یك روز با تو و یك روز علیه تو

    روزی كه با توست مغرور مشو

    و روزی كه علیه توست مایوس نشو

    چرا كه هر دو پایان پذیرند


    آموختن را بکار ببند:

    به چشمانت بیاموز كه هر كسی ارزش نگاه ندارد

    به دستانت بیاموز كه هر گلی ارزش چیدن ندارد

    به دلت بیاموز كه هر عشقی ارزش پرورش ندارد


    سه چیز را از هم جدا كن:

    عشق، هوس و تقدیر

    چون اولی مقدس است و دومی شیطانی

    اولی تو را به پاكی می برد و دومی به پلیدی

    در دنیا فقط 3 نفر هستند كه بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میكنند، پدر و مادرت و نفر سومی كه خودت پیدایش میكنی، مواظب باش كه از دستش ندهی و بدان كه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.

    چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند
    چگونه از آنها استفاده میكنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟

    بدان كه قلبت كوچك است پس نمیتوانی تقسیمش كنی
    هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش كه كوچكی اش جبران شود.


    هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یكی ندان
    چون همه اینها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.


    همیشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن
    آنگاه می بینی كه چگونه قبل از اینكه خودت دست به كار شوی، كارها به خوبی پیش می روند.


    از خدا خواستن عزت است
    اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.

    از خلق خدا خواستن خفت است
    اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.


    هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه برای او غیر ممكن وجود ندارد
    و تمام غیر ممكن ها فقط برای کسانیست که
    از ایمــان دل بریده اند و امیــد را به دل راه نمی دهند.

    + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 10:5 توسط حمید |


    دو راهب و یک دختر زیبا

    دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
    لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
    از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

    یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
    سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
    راهبها به راهشان ادامه دادند.

    اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “

    و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “

    راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
    و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “

    -------------------------------------


    مرد گمشده در جزیره
    کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.

    این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...

    روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.

    به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!


    مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .

    صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!
    وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟

    ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم!

    -------------------------------------


    برادر

    شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

    پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

    پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

    البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
    " ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

    پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"

    "اوه بله، دوست دارم."

    تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

    پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."

    پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.

    سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."

    پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

    -------------------------------------


    عروسک چهارم و شاهزاده
    روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.

    عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."

    شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.

    سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود.

    تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

    عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "

    عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

    -------------------------------------

    شب عمليات ؛‌ كلاه و گلوله
    مهدی پورامین
    شب عملیات من جلو بودم و علی پشت سرم. به دو به سمت خاکریز می رفتیم.

    از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید.
    در یک لحظه کلاه از سرم افتاد.
    علی داد زد: «کلاتو بردار!» خم شدم کلاه را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد!.

    برگشتم به علی بگویم «پسر! عجب شانسی آوردم»
    ... گلوله توی پیشانی علی بود.

    -------------------------------------


    پیله ابریشم


    روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای
    بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.
    ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

    آن شخص خواست به پروانه کمک کندو با يك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثهاش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند.

    آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند .

    آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان
    پرواز دهد .

    گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.

    -------------------------------------


    ملاقات با خدا


    ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

    « امیلی عزیز،

    عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

    با عشق، خدا»

    امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید.

    وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »

    امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »

    مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

    همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

    مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

    امیلی عزیز،
    از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
    با عشق ، خدا

    -------------------------------------


    تذکر
    محمد مبيني

    پرسید: «بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟» پدر جواب داد: «باید بهش بگی این کار خوبی نیست. این کارو نکن!» پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟» جواب داد: «خب روی یه تیکه کاغذ بنویس بذار توی جیبش».

    صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده میشد، در جیب کتش کاغذی پیدا کرد که: «بابا سلام. سیگار کشیدن کار خوبی نیست. لطفاً این کار رو نکن!»

    -------------------------------------


    کتاب مفید
    محمد مبيني

    «داداش! یکی دو تا کتاب بهم میدی؟»

    نمیدانم کی نصیحتش کرده بود که یک دفعه عاشق کتابخوانی شده بود.

    «هر کدوم از کتابا رو که به دردت میخوره بردار».

    رفت جلوی کتابخانه من و یکی دو تا کتاب نسبتاً قطور برداشت. اما به سن و سالش نمیخورد. تشکر کرد و رفت بیرون.
    میدانستم به دردش نمیخورد و آنها را برمیگرداند. چند دقیقه بعد، بلند شدم و با اشتیاق، دو سه کتاب که به سنش میخورد را جدا کردم و برایش بردم.

    توی اتاقش نبود ... دیدم توی آشپزخانه است. کتابها را گذاشته روی صندلی و رفته روی کتابها تا برسد به ظرف شکلات خوری!

    -------------------------------------


    کریم
    محمدرضا مهاجر

    شنیده بودم می گویند کریم کسی است که اگر به اش نگویی هم کرم می کند .

    حاجتی داشتم.حاجتم کربلا بود. به همه ی ائمه گفتم جز ...

    در حرم حضرت عباس گفتم یا کریم اهل بیت متشکرم .

    -------------------------------------


    نان
    محمد ایرانی


    روزه و گرما رمقی برایش نگذاشته بود. قدم هایش را به آرامی به سوی خانه برمی داشت. از اینکه نگاه های رهگذران به سویش جلب شده بود تعجب می کرد. یکی دوبار هم برگشت و متوجه شد عابران چشم چران حتی از پشت سر هم چشم از او برنمی دارند.

    سرو وضع ظاهرش را مرتب کرد، حتی با شانه کوچک جیبی موهایش را شانه کرد اما نگاه مزاحم عابران دست بردار نبود. کلید را توی قفل انداخت و وارد خانه شد. دو تا نان بربری را که خریده بود به سمت همسرش گرفت. تازه متوجه دلیل نگاههای عابران شد. خودش و همسرش هر دو خندیدند.

    نصف یکی از بربری ها خورده شده بود.

    -------------------------------------


    چشم درد و راهب
    ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي كرد كه از درد چشم خواب به چشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.

    پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده مي بيند.

    به راهب مراجعه مي كند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد مي دهد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.

    او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند .

    همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد.

    بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند.

    او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟

    مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته."

    مرد راهب با تعجب به بيمارش مي گويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.

    براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري.
    تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد. آسان بينديش راحت زندگي كن.

    -------------------------------------


    روزه
    زهرا مهاجری

    "خیلی سخته! چهارده پونزده ساعت آدم نه آب بخوره نه غذا؟ توی این گرما؟ هر جور فکر می کنم می بینم نمی شه؛ نمی تونم!"

    "راست می گی خانوم جواهری جون! منم که زخم معده دارم. دکترم هیچی سرش نمی شه؛ می گفت می تونی روزه بگیری. بهش گفتم من که نمی تونم، شما رو نمی دونم! نذاشتم هیچکدوم از بچه هام هم روزه بگیرن. گناه دارن بیچاره ها با این گرما!"

    همین موقع که دو همسایه طبقه بالا مشغول حرف زدن بودند ، با صدای اذان، مائده دخترک نه ساله همسایه طبقه پایین، یک دانه خرما در دستش گرفته بود و دلش نمی آمد روزه طولانی اش را باز کند.
     

    -------------------------------------


    راضی
    محمد رضا مهاجر


    هر سال، شب چهارشنبه اول ماه رمضان توی یکی از سالن های بزرگ شهر، افطاری مفصلی می داد.

    ولی امسال... از چند روز قبل از موعد امسال، چشمش به پسرش بود که این رسم هر ساله اش را به جا بیاورد و او به جای پدر که حالا ناتوان شده بود، افطار بدهد.

    شب چهارشنبه اول ماه مبارک رسید و پسرش سنگ تمام گذاشت: افطاری مفصل، این بار در مسجد محل. همه آمده بودند و بعد از افطار برای شادی روحش فاتحه خواندند و رفتند.

    پدر راضی شده بود.

    -------------------------------------


    تلخ در قصابی
    توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .

    یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

    آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

    پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو گُوشت بده نِنه .....

    قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟

    پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

    قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....

    اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

    پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

    جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

    پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....

    جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام مي‌خام اّبگوشت بار بیذارم!

    جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....

    پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟

    جوون گفت: چرا

    پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوريم نِنه .....

    بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

    -------------------------------------


    راز زوج خوشبخت در سالگرد ازدواج
    طنز كوتاه

    روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.

    سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

    مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.

    سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.

    وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"

    همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!

    -------------------------------------


    فراموش نكنيد
    شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن
    مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .

    وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟

    دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

    وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!

    مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

    شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن

    + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 9:50 توسط حمید |


    غضنفر نشسته بود سر جلسه کنکور. سؤالا رو پخش مي کنن و غضنفر اول يه پنج دقيقه اي مبهوت به سؤالا خيره ميشه . بعد يه پنج تومني از جيبش در مياره شروع مي کنه تند تند شير يا خط کردن و پاسخ نامه رو پر ميکنه . بعد 50-40 دقيقه مراقب ميبينه غضنفرخيس عرق شده و مرتب يه سکه رو ميندازه بالا و زير لب فحش ميده . ميره جلو مي پرسه داري چيکار ميکني؟ غضنفر مي گه همه سؤالا رو جواب دادم . دارم جوابامو چک ميکنم

    kham khole  miyad tehran mibine hame astin kotah poshidan mige ,E pas ina damagheshoono ba chi pak mikonan

    + نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389 9:42 توسط حمید |


    پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند. او فکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند. پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت. طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.

    پسر از پیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.

    پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.

    پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند.

    چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.

    پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.

    پسر بادختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.

    اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.

    امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.

    پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.

    به زودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.

     


    یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است.

    همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سوم تان ازدواج کنم!

    چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیا آورد.

    اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.

    این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و

    با گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به این زشتی است؟

    پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.

    اما او هم یک عیب کوچک داشت. متوجه نشدی؟!

    او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 12:27 توسط حمید |


    خام خله چند وقته گیج شده که چرا خودش یه برادر داره ولی خواهرش دوتا

    تابلو جدید راهنمایی رانندگی : جاده لر دارد ، خطر پرتاب سنگ

     قزوينيه جلو آينه لخت ميشه... خودشو ميبينه، ميگه: يار در خانه و ما گرد جهان ميگرديم

     كوچولو ، موچولو ، لولو ، مولو ، هلو ، نونو ؛ این پیغام صرفا برای غنچه كردن لبهای شماست و فاقد هرگونه ارزش قانونی دیگر می‌باش

    غضنفر داشته هلو ميخورده به هسته ي وسطش كه ميرسه ميگه ايول گردو هم داره

     لشکر گوسفندان که توسط يک شير اداره مي‌شود، مي‌تواند لشکر شيران را که توسط يک گوسفند اداره مي‌شود، شکست دهد. "نارسيس

    be ghazanfar migan lebas meshki beposh berim behesht zahra babat morde,mige na ye chizi shode shoma be man nemigin

     ميدانم گنجشک ها که شبيه هم هستند ، چه طور همديگر و ميشناسن و نميدانم چند نفر شبيه من هستند که تو ديگر مرا نميشناسي

     از وجودت ناسپاسی کرده اند از هنر حق ناشناسی کرده اند ای صدایت اوج فریاد وطن ربنایت را سیاسی کرده اند تقدیم به همه دوستداران استاد

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 12:21 توسط حمید |


    خیلی سخته که ببینی یه آهو اسیر پنجه های یه شیر شده ! ولی تلخ تر از اون اینه که ببینی یه شیر اسیر چشمهای یه آهو شده
    feri joon: غريب است دوست داشتن. وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند دکتر شريعتي

    + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 12:11 توسط حمید |


  • خانه ات سرد است؟ خورشیدی در پاکت میگذارم و برایت پست میکنم ستاره ای کوچک در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن بسیار تاریکم لب دریا برویم تور در اب بیندازیم و بگیریم طراوت از اب ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را احساس کنیم

  • 01:09 ب.ظ

    خانه ات سرد است؟ خورشیدی در پاکت میگذارم و برایت پست میکنم ستاره ای کوچک در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن بسیار تاریکم لب دریا برویم تور در اب بیندازیم و بگیریم طراوت از اب ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را احساس کنیم

  •  
  • 12:22 ق.ظ
    5/11

    یه خانم میره داروخانه میگه کاندوم چهار ایکس لارج دارین ؟ یارو میگه داریم میخواید؟ میگه نه میشینم تا مشتریش بیاد !

  • 12:28 ب.ظ

    ترکه زنش حامله بوده، نگاه میکنه به شکم زنش، میگه: خانم جان این چیه؟ میگه: بچه است. میگه: دوستش داری؟ میگه: آره خوب، معلومه. میگه: پس چرا قورتش دادی؟

  • 12:48 ب.ظ
    5/12

    غضنفر رو بهش کار میدن که کف اتوبان رو لاین بکشه… روز اول ۶ کیلومتر رنگ میزنه… روز دوم ۳ کیلومتر رو و روز سوم کمتر از یه کیلومتر… صاحب کارش بهش میگه هوی چرا تو هر روز کمتر از دیروز کار میکنی…؟ میگه: “من نمیتونم بهتر از این کار کنم… چون هر روز دارم از قوطی رنگ دورتر میشم

  • 12:49 ب.ظ

    روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم آنقدرغرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

  • 12:56 ب.ظ
    5/17

    از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد، نه آنچه را که آرزو داری، زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار

  • 12:50 ب.ظ
    5/21

    هميشه براي كسي بخند كه مي دوني به خاطر تو شاد مي شه براي كسي گريه كن كه مي دوني وقتي غصه داري و اشك مي ريزي برات اشك مي ريزه براي كسي غمگين باش كه در غمت شريك و عاشق كسي باش كه دوستت داره

  • + نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389 20:53 توسط حمید |


  • 22.10
    3/18

    دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم هر روزت نوروز ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• ¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• …*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…* ….hapyy new year…. …*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…* ¸.•*´¨`*•. ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• ´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

    25 تو ژاپن از هر 10 تا بچه اي که به دنيا مياد 9 تاشون خنگن ، يکي شون باهوش !اما تو ايران از هر 10 تا بچه ، 9 تاشون باهوشن ، يکيشون خنگ !حالا چرا ژاپني ها اين قدر پيشرفت مي کنن و ايراني ها پيشرفت نمي کنن ؟چون که تو ژاپن اون يه نفر باهوش رو مي ذارن بالاي سر اون 9 تا خنگ ديگه اما تو ايران اون يه دونه خنگ رو مي ذارن بالاي سر اون 9 تا باهوش ديگه

  • + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 13:52 توسط حمید |


    DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

    در این وبلاگ مطالب و متنهای قشنگی برای شما در نظر گرفته شده
    طنز و عرفانی و عاشقانه


    صفحه نخست
    پست الکترونیک



    نوشته های پیشین

    مرداد 1390

    فروردین 1390
    مهر 1389
    شهریور 1389
    تیر 1389
    خرداد 1389
    اسفند 1388
    بهمن 1388
    مهر 1388
    شهریور 1388
    خرداد 1388
    اردیبهشت 1388
    آبان 1387
    مهر 1387
    شهریور 1387
    مرداد 1387
    تیر 1387
    خرداد 1387
    فروردین 1387
    اسفند 1386
    بهمن 1386
    دی 1386



    پیوندها

    دو غنچه یاس
    سفر بی انتها
    جملات زیبا
    یار آنلاین
    منا991
    آب یعنی زندگی
    خاطره
    برو بچ(محمدرضا)
    محمد رضا گل


      تعداد بازديدها:

    Night Skin:طراح قالب
    POWERED BY: BLOGFA.COM

    RSS